|
کلاس بندی های جدید,که بی شباهت به کلاس بندی های سال اول راهنمایی نیست,جز اندوه بیشتر هیچ حاصلی نداشت...اینجا دیگر معاونی نبود که هوایم را داشته باشد و با کسی که نباید,در یک کلاس قرارم ندهد!در عوض,با کسانی در یک کلاس افتادم,که شناخت دوباره شان بسیار سخت است!حس می کنم فقط خودم هستم با خودم...بچه ها دیگر هیچکدام مثل سابق نیستند!آن شوخی ها و خنده های بچه گانه دیگر نیست!اولویت هایشان فقط کتاب است و درس.و این از نظر من غیر قابل تحمل است!مخصوصن این که فکر می کنند من هم درس خوان شده ام!!ای کاش یکم,فقط یکم,می فهمیدند...و من کم کم حس می کنم که خسته شده ام!از این بازی های بی سر و ته که نه شروع خاصی دارند نه پایان روشنی...فقط راه را طولانی تر,و ادامه دادن را سخت تر می کنند... در دبیرستان گرامی,به دلیل نداشتن تجهیزات,والیبال و وسطی طرفداران بسیاری پیدا کرده است!و نکته ی جالبتر این است که ورزش انتخواب شده,فوتسال است!شوت بلند ممنوع,ساعت ممنوع,حرف زدن ممنوع,زنده بودن ممنوع,مردن ممنوع,و خودمان به این نتیجه رسیدیم که باید مثل مرده متحرک,بدویم و توپ را با پایمان هدایت کنیم!از این بهتر نمی شود!! روزی صد بار بر خودم لعنت می فرستم که چرا,تا وقتی که در راهنمایی بودم قدرش را آنطور که باید ندانستم.و الان می فهمم چقـــــــــــــــــــدر دانش آموزان مدرسه ی راهنمایی فرزانگان یک تهران را دوست می داشتم و چقدر از دبیرستان و آدم هایش(به جز تعدادی محدود)بیزارم... معلم ریاضی مان بهتین معلم ریاضی است که تا الان داشته ام!تنها کلاسی که به من خوش می گذرد,همین کلاس ریاضی است.و تنها کلاسیست که از اول هفته,منتظر رسیدنش هستم!ولی حیف که سال بعد,معلم های مرد دیگر در مدرسه جایی ندارند... هه...در جست و جوی آخر دنیا هستم ولی هر چه می گردم,راه ساده ای برای رسیدن به آن پیدا نمی کنم...و این سوال پیش می آید که واقعن آخری وجود دارد؟!یا این که بعد از یک پایان,باید در انتظار شروعی تلخ تر باشم...نه!این افسردگی نیست!فقط یک مشت ابهام است که در مغزم شکل گرفته!و نیازی نیست سعی کنید دستم را بگیرید تا از این گل و لای,بیرونم بکشید!جای من خوب است!بهتر است به فکر خودتان باشید... باور کنید همان قدر که دنیا از نظر شما پوچ و خسته کننده است,از نظر من هم هست!و پرسیدن علت ناراحتی,نه تنها از پوچی آن نمی کاهد,بلکه فقط باعث صرف وقت بیشتر و یاد آوری خاطرات نه چندان خوش حال کننده می شود... پ.ن:قبول...حال من خوب نیست...و از این که دلیل آن را بپرسید به شدت بیزارم! پ.ن:ای کاش یک بار,فقط یک بار,می توانستم گذشته ام را برگردانم تا با لذت بیشتری دوران کودکی ام را سپری کنم... پ.ن:توقع خاصی ندارم...فقط اندکی فهم... پ.ن:امتحان های ترم ~~~ و ای کاش هر چه سریعتر,این دوران بگذرد... پ.ن:۲ روز از ۵ روز گذشته است...و من هنوز سردرگم ام که از کجا شروع کنم؟و باز هم سوال های تکراری... +هــــــــــــــــــــــــــــــه!
امروز تصمیم خاصی گرفتم!که دیگر آدم قبل نباشم.مدت هاست که این تصمیم را گرفته ام ولی عملی اش نکردم!منظورم از آن که آدم قبل نباشم این نیست که دیگر شر نباشم,پر حرف نباشم,حرص درآر نباشم...نه!منضورم این است که کمی جدی تر باشم.به دوستانم "نه" بگویم.وقتی خانواده به عنوان یک بچه ی کوچک با من رفتار کردند لبخند نزنم,عصبانی شوم!و مهم تر از همه به نمره های کم خود افتخار نکنم,و همین طور به داشتن مورد انضباطی های متعدد و لنگر انداختن در دفتر معاون خود نخندم!امسال من با کارنامه ی خود شرمگین شدم!نه با کار نامه ی درسی خود,بلکه با کارنامه ی انضباطی ام!من در این سال تحصیلی 26تا مورد انضباطی فقط برای حجابم گرفتم!تنها بچه ای بودم که معلم ادبیاتم به جای دادن نمره ی میان ترم املا به من زیر برگه ام"متاسفم"به جا گذاشت.و من با بی خیالی زنگ ورزش همان روز برگه را تکه تکه و در چاه توالت مدرسه ریختم و به فراموشی سپردم.من در سال اول راهنمایی در عین لوس بودن پای ۳تا مظلوم بی گناه را شکاندم.و در سال سوم راهنمایی از چندین و چند اول بیچاره پول زور گرفتم(غیر از آنهایی که به میل خود برایم خرید می کردند!)درهمین سال مبارک ۲بار تا مرز اخراج رفتم.سال دوم راهنمایی مدیر محترمه ی مدرسه با همکاری خانم یوسفی به من تهمت فرار از مدرسه را زدند و همین طور من دو ماه های آخر سال کابوس شبانه ی معاون خود شده بودم!و به تمامی این ها افتخار می کردم! و دوستانم که ۳سال تحصیلی سر من را شیره مالیدند!با کلمات "دوستت دارم"و کادو های روز ولن تاینشان!و همین طور ابراز هم دردی و حرف های بی موردشان!بهترین دوستم امروز برای این که من دشمنش را در یاهو اکسپت کردم دعوای شدیدی کرد!همان کسی که می گفت فقط به خاطر من به دبیرستان ۱ می آید...و حسادت دوستانم نصبت به یکدیگر که سر یک موضوع بی مورد مثل این که چرا به او زنگ زدی ولی به من نزدی دعوا و مرافع راه می اندازند!و در کمال پرروئی تمامی دوستانم از من توقع دارند که بهشان اعتماد داشته باشم!و حرف هایشان را باورکنم... و من به خاطر رضایت همین دوستان ۳ســــــــــــــــــــــــــال معاون و مادر بیچاره ام را در دوزخ مورد انضباطی های خود قرار دادم...حالا دیوانه شده ام!وبه شدت عصبانی! می خواهم هر بچه ای را که از فرزانگان می بینم کتک بزنم و سر هر کسی که از خودش راضیست داد بزنم! دوست دارم سر مادرم که هی می گوید وقتت را بیهوده تلف نکن,بنشین زبان بخوان جیغ بزنم.... دوست دارم تمام اتاقم را به هم بریزم تا سرایدار بیچاره مان بیشتر مجبور به کار شود!بیچاره از دست اتاق من دیسک کمرش اود کرده! دلم می خواهد سر روان شناسم را شیره بمالم!زن جوان کله پوکی بیش نیست!! و دوست دارم دوستانم را برنجانم و کاری را که با من کردند روی سرشان خراب کنم! و بیشتر از همه دلم می خواهد یکی من را درک کند...البته خیلی ها این ادعا را دارند!مثل همان روان شناس کله پوک!و جالبترین نکته اینکه مادرم فکر می کند روحیه ی من خیلی خوب شده!بیچاره نمی داند روان شناسم به جز یک مشت دروغ و خرافات از من هیچ نمیداند و درون من روز به روزسیاه تر می شود!من جز یک سایه ی سیاه دردرون خود هیچ نمی بینم... و در این تنهایی به معلم بسکتم پناه بردم!تنها کسیست که ازمن تعریف می کند و به نظرش من آدم خرابکاری نیستم!مهم تر از آن این است که من را به خاطر خودم دوست دارد!حتا اگر دوستم نداشته باشد حس خوب تنها نبودن را به من می دهد... پ.ن۱:توی خانواده ی ما همه در مرداب کثیف کار و پول بیشتر گم شده اند!کسی علاقه سرش نمی شود! پ.ن۲:امیدی نیست چون هر چه بیشتر به دست می آورند حریص تر می شوند! پ.ن۳:کسی امید ندهد!خودم استادم! پ.ن۴:دوستان...از من نرنجید حرف های دلم را زدم!بعد از مدت ها... پ.ن۵:و کسی منرا سرزنش نکند!نه به خاطر متنم نه به خاطر حرفام نه به خاطر وجودم...خودم به اندازه ی کافی از همشان ناراضی هستم نازی به تاکید نیست! پ.ن۶:من هنوز نه خودم را باور دارم نه خدای خودم!در گوش من کلمات کلیشه ای را قرقر نکنید!راضی به زحمت نیستم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا سیاره ی من است!
سیاره ای که برای کسانی که دوستشان دارم درست کرده ام! سیاره ای با خصوصیات خوب که هیچ سیاره ی دیگری توی دنیا ندارد! سیاره ای که با عشق ساخته شده... سیاره ای به شکل سمپاد! که دوستان سمپادی ام تویش قرار دارند... دوستانی که از ته دل دوستشان دارم... توی سیاره ی من هیچ کس حق تنفر ندارد! هیچ کس حق ندارد حسادت کند! هیچ کس حق ندارد بدی کند! اگر این کارها را بکند...جززززززززززززز!سوخته می شود! و تا وقتی خودش را اصلاح نکند بر نمی گردد! مثل این که یک مهر ورود ممنوع روی پیشانی اش می خورد... و اگر کسی تلاش برای از بین بردن سیارهی من بکند دیگر تا آخر عمرش سوخته می شود! سیاره ی من سیاره خوبی هاست.... هر کسی می تواند در آن جایی داشته باشد! بستگی به خودش دارد!اگر واقعا بخواهد کار ساده ایست! فقط باید بخواهد...بعد چشمانش را روی هم بگذارد... وقتی چشمانش را باز کرد آن وقت خود را در سیاره ی من می بیند!و عضوی از آن است! امسال آخرین سال با هم بودن ماست... اگر عضوی از سیاره ی من باشی هیچ چیز در این دنیا قادر به از بین بردن آن نیست... و تنها سرمایه ی عضیمت در این دنیا و آن دنیا همین سیاره و اعضای آن است! پس خوب نگاهشان دار و قدرشان را بدان....
از كتابخانه ي ذهنم دفتر خاطراتم را بر مي دارم... شروع به ورق زدن مي كنم... و روزهاي زندگيم را مرور مي كنم... به صفحه هايي مي رسم كه سوخته است... به دقت مي خوانم،بله خاطرات توست... روزهاي سوخته من... مي خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره كنم... اما چه فايده كه ته برگ هاي آن بر روي دفتر خاطراتم مي ماند... آرام دفتر خاطرات را مي بندم... نگاهم به جلد آن مي افتد... ردپايي بر روي آن به جا افتاده... ردپاي توست كه روزهاي زندگي من را به زير پا گذاشتي... و از روي آن ها گذشتي... رد پاي تو به روي خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال ميكنم... افسوس مي خورم،اما نمي دانم ... نمي دانم افسوس از رفتن توست يا عمر برباد رفته ي خودم... به انتظار باران مي نشينم، كه رد پا را باران مي شويد... و يا راهي ديگر، ردپاي بازگشت تو پاك خواهد كرد ردپاي رفتنت را...
کودك در كنار درساحل مشغول بازي كردن است! با عروسك خود بازي مي كند وآن را چنان عاشقانه دوست دارد كه انگار زنده است نگاهش به عروسكي ديگر مي افتد عروسك خود را بر زمين مي گذارد و به سوي آن قدم بر مي دارد اما آن را به دست نمي آرد نگاهي به پشت سر مي اندازد از عروسك خودش هم خبري نيست امواج آن را به دل دريا برده بود كودك نگاهي به جاي خالي آن مي كند شانه هايش را بالا مي اندازد و به دنبال توپي مي دود عروسكي كه روزي همه ي زندگي او بود به خاطر هوس بچگانه از دست داد و امواج خاطرات آن را به قعر درياي فراموشي برد و كودك بي خيال به دنبال عروسكي ديگر... فراموش شد عروسك به همين سادگي...
هوس تنهایی کرده ام.
جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید: "دوستت دارم,دوستت دارم,دوستت دارم" و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: "بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم. بگو بروگمشو!" و او با بغض بگوید: "دوستت ندارم. از تو متنفرم. برو گم شو" و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشه و آهسته بگوید: "هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم,دوستت دارم!" و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس کنم که بگوید دوستت دارم و او بگوید: "چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بسکه عاشقت هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی!" و بعد بپرسد: "حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟" و من بگویم: "نه,رفتن ات,آمدن ات,خنده ات,گریه ات, آشت ات,قهرت,سکوت ات,یادت, فراموشی ات,مهرت,کینه ات,خواندن ات یا اصلا بودو نبودت سنگین است ,سنگین است,سنگین است!" بگویم: "اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اماشاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند..." با کمی تخلص از کتاب مبینا!!!
|
About![]()
اینجا سمپاد است!!! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
جهش!! |